محمد طاهای بداخلاق
سلام عزیز دل مامان 
ایندفعه میخوام از خاطره ای بگم که شما تو اون روز اصلا خوش اخلاق نبودی

تو یکی از روزهای بهاری بود که وقتی بابا امیر اومد خونه گفت که آقاجون که شما بهش میگی باباآقاجون زنگ زده گفته که بیاین با هم بریم بیرون، زیارت یکی از امام زده ها(امام زاده اسحاق که یکی از جاهای قشنگ و باحال شهرمونه) ما هم قبول کردیم که بریم، ولی از اونجایی که شما اون روز خوب نخوابیده بودی از اون اولش شروع کردی به لجبازی
. خلاصه با هر ترفندی که بود بابا امیر شما رو آماده کرد و ما هم رفتیمممممممممممممم.
ولی چشاتون روز بدرو نبینه
آقا محمد طاهای ما اون روز اصلا خوش اخلاق نبود.حتی نمیذاشت ازش عکس بگیریم 
اون روز هر جوری بود گذشت، ولی بد به حال باباامیر چون مدام شما رو بغل داشتو نازتو میبرد وبه غرغرات گوش میداد تا شاید یه کمی آروم بشی ولی....................
ما اون شب رفتیم خونه باباآقاجون و مامان جون شام خوردیم و بعدِ شام اومدیم خونه






محمد طاهای بداخلاق 
